
همه چیز از آنجایی شروع شد که جانِ پنجره ی آبی رنگ را گرفتند.آن یاخته های عصیانگرِ موذی به یکباره خودشان را نشان دادند ودرست وقتی که هیچ کداممان حتی فکرش را هم نمی کردیم "عشرتِ" ما رابه سَرسَرای غربت کشاندند و کاشانه را به نکبت!اسماعیلمان هر روز بیشتر از دیروز قربانیِ فراموشی میشد وخاطراتِ تارعنکبوتِ بسته، در پستوی ذهنش گم میشدند.بیش از ده سال گذشت و حالا با کوچِ "اسماعیل"، دست هایمانخالی شد از گذشته ای که با هم در خشت های ترک خورده ی دیوارو سقف های چوبی خانه ساخته بودیم.همه رفتیم، از خانه، از هم...
ادامه مطلب