پنجره ی آبی

خرید بک لینک

امکانات وب

همه چیز از آنجایی شروع شد که جانِ پنجره ی آبی رنگ را گرفتند.

آن یاخته های عصیانگرِ موذی به یکباره خودشان را نشان دادند و

درست وقتی که هیچ کداممان حتی فکرش را هم نمی کردیم "عشرتِ" ما را

به سَرسَرای غربت کشاندند و کاشانه را به نکبت!

اسماعیلمان هر روز بیشتر از دیروز قربانیِ فراموشی میشد و

خاطراتِ تارعنکبوتِ بسته، در پستوی ذهنش گم میشدند.

بیش از ده سال گذشت و حالا با کوچِ "اسماعیل"، دست هایمان

خالی شد از گذشته ای که با هم در خشت های ترک خورده ی دیوار

و سقف های چوبی خانه ساخته بودیم.

همه رفتیم، از خانه، از هم...

جای خالیِ تبریزی های قطع شده درد میکند و

پنجره ی آبی رنگِ جدا شده از سینه ی خشتیِ خانه ی بزرگ،

این روزها در سینه ی بلوکیِ خانه ای کوچک می تپد.

◾نرگس چهارپاشلو


Tags  : نون و القلم

سریر خیال...

ما را در سایت سریر خیال دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: چهارشنبه 21 دی 1401 ساعت: 12:12

صفحه بندی