همه چیز از آنجایی شروع شد که جانِ پنجره ی آبی رنگ را گرفتند.
آن یاخته های عصیانگرِ موذی به یکباره خودشان را نشان دادند و
درست وقتی که هیچ کداممان حتی فکرش را هم نمی کردیم "عشرتِ" ما را
به سَرسَرای غربت کشاندند و کاشانه را به نکبت!
اسماعیلمان هر روز بیشتر از دیروز قربانیِ فراموشی میشد و
خاطراتِ تارعنکبوتِ بسته، در پستوی ذهنش گم میشدند.
بیش از ده سال گذشت و حالا با کوچِ "اسماعیل"، دست هایمان
خالی شد از گذشته ای که با هم در خشت های ترک خورده ی دیوار
و سقف های چوبی خانه ساخته بودیم.
همه رفتیم، از خانه، از هم...
جای خالیِ تبریزی های قطع شده درد میکند و
پنجره ی آبی رنگِ جدا شده از سینه ی خشتیِ خانه ی بزرگ،
این روزها در سینه ی بلوکیِ خانه ای کوچک می تپد.
◾نرگس چهارپاشلو
ما را در سایت سریر خیال دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 87